|
محصول كشور :
ایران
طلایه دار و حیران
این کتاب، خود شامل دو کتاب مجزا است که در یک مجلد گرد آمده. کتاب طلایه دار یکی از طلایی ترین نوشته های نویسنده جادویی، جبران خلیل جبران است. دل بردگی، دل باختگی، صوفی منشی، عرفان پیشگی، سوزناکی، عاطفه گرایی و سمبل گزینی جبران که از در و دیوار آثار به جای مانده از وی می بارد و می ریزد، طلایه دار را آکنده از داستانهای سمبلیک در موضوعات گوناگون با اغراض گونه گون قرار داده است. کتاب حیران : حیران نماد حیرتی حیرت افکن، ناز جو، نقد خواه و واقع بین است. عجب قرابتی با حیرت عارفانه دارد. حیرتی که از خردهای خُرد ایمان شکن و عشق دزد، نرم نرمک خود را بالا کشیده تا بر سبب دانی بشورد و بتازد و در نهایت به صوب حضرتش گام نهد و ره پوید که به تعبیر مولانا : از سبب دانی شود کم حیرتت حیرتی که ره دهد در حضرتت ...
نمونه : داستان راه
زنی با اولین و آخرین دردانه فرزندش، در بالاترین نقطه ی تپه ای می زیست و هر آن چه را که از مهربانی و نرمی در دل داشت، به پای وی می ریخت. فرزند غافل گیرانه به بیماری تب درگذشت؛ در حالی که پزشکِ معالجش کنارِ وی ایستاده بود. اندوه، دلِ مادر را می فشرد و بانگ سرمی داد و بلندبلند می گریست و پزشک را مخاطب قرارداده و می گفت: "به من بگو! به من بگو! چه چیزی حرکتِ فرزندم را به سکون و آوازش را به خاموشی و سکوت کشاند؟". پزشک گفت: "تب". مادر گفت: "این تب چیست"؟. پزشک پاسخ داد: "نمی توانم شرحش کنم. چیزی است خرد و کوچک؛ اما در عین حال کرانمند که به سراغِ بدن می آید و ما با چشمِ معمولی نمی توانیم آن را ببینیم". سپس پزشک زن را ترک کرد و او سخنانِ وی را با خود تکرارمی کرد: "چیزی محدود و در عین حال کرانمند که نمی توانیم با چشمِ غیرِ مسلح آن را ببینیم". شامگاهان کاهنی برای تسلیت گفتن به زن نزدِ وی آمد در حالی که زن با آوازی بلند شیون سرداده بود و او را به کمک می طلبید: "برای چه فرزندم را از دست دادم، تنها فرزندم، فرزندِ اول و آخرم؟!". کاهن پاسخ داد: "دخترم! آن خواسته ی خداوند بود". زن گفت: "خدا چیست و کجاست؟! می خواهم او را ببینم و در برابرش سینه ام را بشکافم و خونِ دلم را بر گام هایش ببارانم. به من بگو کجا توانمش یافت؟!". کاهن گفت: "خداوند فراخناک است و فراخی اش هیچ نهایتی ندارد و دیدنش با چشمِ غیرِ مسلح ممکن نیست". آن هنگام زن فریاد زد: "همان چیزی که در خردی اش هیچ نهایتی ندارد فرزندم را در کش و قوسِ مشیتی که بزرگی اش را نهایتی نیست هلاک کرد! و ما؟ اکنون ما چه هستیم و ما که هستیم؟!" آنگاه مادرِ آن زن پیش آمد و در حالی که با خود کفنِ پسربچه را به همراه داشت و سخنانِ کاهن و بانگ و فریادِ دخترش را شنیده بود، واردِ اتاق شد. کفن را به زمین زد و دستِ دخترش را گرفت و گفت: "دخترم ما همانیم که در آنِ واحد نه کوچکی اش را کران است و نه بزرگی اش را، ما راهیم میان این دو".
|