مثل کسی که آمده با شد سر سلامتی و بخواهد مثلا بگویدغم آخرتان باشد ، و نتواند، و فقط به این اکتفا کند که سری تکان بدهد و به گل قالی خیره شود و با انگشت وسط و اشاره خواب قالی را بیاشوبد ، یا به نقش پرده خیره شود و آه بکشد و یا دستها را در جیب فروکرده تکیه بدهد به دیوار و چشمها را ببندد ، کاملا ببیند که اگر کسی هم - آقای نخعی مثلا- امده باشد و نشسته باشد آن جا بالای مجلس ، و فکر کرده باشد - حتما- که باید حالیاش کرد ، و با صدای دورگهای از ته گلویش گفته باشد: (( چرا حلیت نمیشود مرد ؟ قنبرک ساختهای که چه؟)) حتی نگاهش هم نکند...