|
محصول كشور :
ایران
مردی به این راز پی برده است که در شخصیتش, حرص و ریاکاری و خباثت و زیرکی, موج میزند و او همان, اسقف بزرگ شهر است که زشتیهایش را در سایه انجیل همچون فضیلتهایی مینمایاند. وی در سرزمین دینهای بزرگ, رئیس مذهب است و مردگان و زندگان از وی میهراسند و در برابرش سجده کنان بر زمین نیاز میافتند درست همانگونه که گردنهای چهارپایان در برابر ساطور قصاب فرو میآید و این, اسقف را برادرزادهای است بدنهاد که تباهی و زشتی در هستی او در کشاکشاند. آنگونه که در کرانه غارها و باتلاقها, عقربها و مارهای زنگی پرسه میزنند. آن روز دور نیست که اسقف بزرگ با جامه ای با نقش و نگار بر پا خیزد و برادرزادهاش را بر جانب راستش و دختر فارس کرامه را در سمت چپش نشاند و با دست پلیدش تاج گل ازدواج را بر سر آنان نهد و با زنجیر افسون کاهنانهاش پیکر پاک وی را به لاشهای عفن پیوند دهد و با سر پنجههای شریعت فاسد روحی آسمانی را با تنی خاکی هم آورد و دل روز را در سینه شب جای دهد...
|