|
محصول كشور :
ایران
تو را نمی دانم اما اولین نگاه من به تو نه از سر مهر بود, ولی روزگار بارها و بارها نگاه ما را در هم آمیخت تا به تو بیاندیشم و این بار از سر اندیشه و عشق تو را نگریستم هر چند که همگان این نگاه را خالی از تفکر پنداشتند.و من هنوز نمی دانم که ابتدا اندیشیدم و سپس عاشق شدم یا در پی عشق, به فکر فرو رفتم .
داستانی از یک عشق باور نکردنی از عشقی که حتی غم مرگ را کمرنگ می کند داستان پسری که سرشار از پاکی و صداقت و عشق است و با همین پاکی معشوق دستنیافتنی اش را چون بلوری گرانبها در آغوش می گیرد....
گوشه ای از کتاب:
چرا می خندی؟
با دست به لیست اشاره کرد و گفت : اینا دیگه چیه ؟ سان شاین...میلک شیلک... اصلا چی هست؟
با خنده گفتم خودتو لوس نکن! یعنی واقعا نمی دونی چیه ؟
سرتکان داد .به چشمانش نگاه کردم هیچ رنگی از دروغ به چشم نمی خورد . خدایا چقدر این پسر یک رنگ و با صداقت را دوست داشتم . حسین هم به من نگاه می کرد . نجوا کنان گفتم : دیگه از گناه نمی ترسی زل زدی به من؟
خیلی جدی گفت : به نظرم دیگه گناه نیست . چون اویل من از احساس تو نسبت به خودم اطمینان نداشتم و لی حالا می دونم که تو هم کمنو دوست داری. هدف من فقط ازدواج با توست و این هم گناه نیست.شکلکی برایش درآوردم و برای هردومان میلک شیلک شکلاتی سفارش دادم .
هوووم! خیلی خوشمزه است !
دوباره نگاهش کردم . با خنده پرسید : چیه خیلی دهاتی و امل هستم!؟
از ته دل جواب دادم : نه! خیلی خواستنی و عزیز هستی !
مثل همیشه از شرم سرخ شد . اما این بار سر به زیر نینداخت . در عوض جواب داد :
تو هم خیلی خواستنی هستی... دوست داشتنی و دست ئیافتنی
ناراحتی؟
نه ازت خجالت می کشم ...
دستان مشتاق حسین دستانم را گرفت , صدایش نجواگون بود :مهتاب ! تو پاداش کدوم کار خوب منی ؟ ... خیلی دوستت دارم
با لکنت گفتم: منم دوستت دارم صدای حسین گرم و پر شور بلند شد : من باید از همین حالا شروع کنم تا بتونم مهریه ات رو بدم
|