اگر چه امروز با روزهایی که من جوان بودم تفاوتی پیدا کرده به اندازه قرن ها ولی سرگذشت آدم ها و عشق و حتی نفرت شان همیشه تکرار مکررات است.
این روایت ها دیگر مادر و دختر نمی شناسد مثل این که هر کس آینه دیگری است و هر دختری می تواند از قصه ناگفته مادرش بیاموزد زندگی پر است از تناقض ها و ناشناخته ها درست مثل وجود آفتاب روشنی بخش در دل شبی تاریک فقط باید ...
از تو خواستم که بیایی و صحبت هایم را بشنوی می خواستم سنگ صبورم باشی تا سبک شوم! اما مثل این که قصه تو خیلی بیشتر از آنچه بر من گذشته گفتنی و شنیدنی است. اکنون تو برایم روایت کن از تمامی جوانی رفته از یاد و عشق و زندگی گذشته که به سرعت باد و قبل از آنکه فرصتی برای نگاه کردن داشته باشی زیر قطرات باران لحظات چکه چکه آب شد. دلم می خواهد باز باران ببارد و مرا سبک بار ...
به راستی چند نفر از ما می تواند برای لحظه ای خود را به جای کسی بگذارد که با عشق به فرزند، آن هم فرزندی که دارای نقص مادر زادی است نگاه می کند و صبورانه در کنارش می ماند. شاید حتی صحبت کردن در مورد آن یا دهها مثال مشابه نیز سخت باشد و ناشدنی.
کتاب حاضر یک نهیب است. نویسنده رایت گر داستانی است که چنین موردی را در گوشه خود دارد و ضمن تشریح حالات و شرایط زندگی، به خوبی خواننده را با روند ...
تو به من بگو! تو به من بگو که مرز میان تحمل و عصیان کجاست؟ و من تا به کجا و تا به کی می باید به نام تحمل و نجابت رفتارهای تو را ندیده بگیرم؟
« کوه شیشه ای » قصه یکی از مسائل اجتماعی اطراف ماست که با نگاه نویسنده باز شده و در برابر خواننده قرار گرفته است. قصه روایتی سهل و ساده دارد که از نکات خاص و بارز نویسنده آن است و می تواند خواننده را به امواج داستان ...
کتاب حاضر در روایت داستانی خود که مولفه های مختلفی دارد به گوشه ای از تفاوت افکار میان نسل ها می پردازد. داستان مادری که یکی از مادران هنوز جوانی است که می فهمد فرزندش را نمی فهمد و همانند بسیاری از ما عکس العمل دارد و این موضوع به مسائل و دغدغه های روزمره اش اضافه می شود. زنی خواهان تجربه ای تازه حتی در روابط عاطفی خود که در این راه نیازمند آبدیده شدن نیز ...
نگاهی به پشت سر می کنم. نه، منظورم آن روزهایی است که سالها از گذرشان گذشته . و تمامی آن بچه هایی را می بینم که شورو شرق جوانی به هرکاری، چه درست و چه غلط وادارشان می کرد. انجا، عشق با نگاه اغاز می شد و ریشه می یافت. عشقی که فقط معنای خواستن نداشت می رفت تا یکی شدن، با هم شدن. چقدر زندگی ما ادمها مثل درختهاست یکی سر خم می کند و نمی ایستد و یکی می ایستد و ...